تبليغاتX
آرام

آرام

از تو می گیرد وام، هر بهار این همه زیبایی را...

سه روز در بهشت

مهر ،آبان ،آذر ....اسفند با یک غم بزرگ که دقیقا نمی دانم شروعش از کی بود می گذرند.من هستم.روزها می گذرند واین غم بزرگ همچنان هست.فروردین آمده ومن هنوز حالم همانست که بود.همه به مسافرت رفته اند ومن و مادر وبرادرم خانه ایم.دلم می خواهد جایی بروم.یاد پدر بزرگم می افتم که بچه بودیم به خانه شان می رفتیم.یاد وقتی که سفارشم را به مادرم می کرد که هوایم را بیشتر از همه داشته باشد.نیاز دارم کسی راببینم که با همه فرق داشته باشد.دلم به چیزی خوش است...

اردیبهشت آمده.قرار است دانشگاه مسابقه ای برگزار کند که جایزه اش مشهد است .آنطور که باید کتاب مسابقه را نمی خوانم وشرکت می کنم. به زهرا می گویم من این روزها خیلی حالم بد است. باورش نمی شود .می گویم اینقدر گرفته ام که فقط امام رضا می تواند حالم را عوض کند.من همچنان نیاز دارم کسی راببینم که با همه فرق داشته باشد.دلم خوش است...

یازدهم اردیبهشت.سلف دانشگاه حمیده می گوید نمره قبولی را گرفته ام.اصلا، از همین جا بود که حالم عوض شد.خوب عوض شد.قبل از اینکه کسی راببینم.

حالا وسایلم را جمع می کنم که بروم تا بیشترعوض شوم. دلم برای همه آنهایی که دلتنگ امام رضایند،برای همسایه بالایی مان که می گوید "صبحانه نخوردی مامان باهات قهره"وبابچه هایش سروکله می زندوصدایش از پنجره خانه ما به روی اعصابمان می رود،برای بچه هایش که شاید حوصله مادرشان راندارند،برای پدرومادرم ،دوستانم ،همه آنهایی که دوستشان دارم و آنهایی که حتی یکبار هم نرفته اند،وآنهایی که امام رضا را حتی نمی شناسند می سوزد...

جای همه شما خالی.../سه شنبه ۱۱:۲

.............................................................

وحالا "اللهم انی وقفت علی باب من ابواب بیوت نبیک صلواتک علیه وآله"

بین همه دوست داشتن های عالم ،یک چیز حرف اول را می زند وآن اعتماد است.وقتی کسی می گوید دوستت دارد ،تا وقتی باور نکنی ،با نداشتنش فرقی ندارد.

این صحن ها که اینقدر شلوغ اند،خادم های ۱۶،۱۷ ساله ای که فرش هارا برای نماز پهن می کنند،پیرمردها وپیرزن هایی که با پاهای نیمه جان خودشان را به حرم رسانده اند،حتی زن هایی که همه را هل می دهند تا زودتر وبهتر دستشان به ضریح برسد،مریض هایی که کنار پنجره فولاد شب را صبح می کنند،زائری که از روبرو می آید وبه قیافه این آدم نمی آید ماهیانه صدهزارتومان درآمدهم داشته باشد،بچه هایی که انگار در حیاط خانه پدربزرگشان این  طرف وآن طرف می دوند ،همگی حق دارند اینقدر مشتاق باشند.وقتی اعتماد به دوست داشتن های آدم ها نیست،بازار کسی که با آمدنت بهشت را نصیبت می کند،همیشه داغ است.

غروب پنج شنبه/صحن جامع رضوی

..............................................................

اینکه چندمترپایین تر از ضریح نشسته ام وچنددقیقه بیشتروقت ندارم ونگرانم چه چیزهایی را از تو بخواهم که مهم تر باشد،معنی اش این نیست که تو اینجا،در این فاصله چند متری ازهمیشه به من نزدیکتری.یادم رفته تو اینجا، همان اندازه صدایم را می شنوی که در قطار،در راه برگشت،در خانه ،دانشگاه و...یادم رفته تو همان پدر دلسوز واز مادر مهربانتری.یادم رفته از "نمک سفره مان" گرفته تا بزرگترین خواسته هایم را باید از تو بخواهم. تو پدر ِبزرگ مایی ولی خدا حافظی با تو ،با آن خداحافظی پدربزرگمان که وقتی مادر می گفت:"جمع کنید،باید امروز بریم" و ما یادمان می آمد چه قدر زود گذشت خیلی فرق دارد.

اینکه نگرانم دوباره می آیم یا نه ودلم نمی آید خداحافظی کنم،معنی اش این نیست که فقط اینجا می توانم به دیدارت بیایم .تو می توانی دلم را صحن انقلاب کنی وهر روز به آن سر بزنی.مثلا قبل از طلوع آفتاب وقبل از غروب...من فقط یادم می رود در این اوضاعی که آدم اینقدر فراموشکار شده،سالی یکی دوبار یا چند سال یکبار به زیارتت آمدن کفاف فراموشی ام را نمی دهد.یادم می رود وقتی اینقدر صمیمانه از زائرانت استقبال می کنی که انگار میزبانند،پس حتی هر روز یک سلام از راه دور هم می تواند همین اندازه قلبهایمان را دگرگون کند.من همه ی این مهربانی هایت را باور دارم ولی...

من فقط یادم می رود...

صبح جمعه

 

پ.ن:

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط راضیه نوروزپور  | 

مزاحم...

چند روزی است این اطراف پیدا شده. قبلا در این محل ندیده بودمش.از در خانه که بیرون می روم،حی وحاضراست.انگار همین جا منتظر نشسته تا ببیند کی من ازخانه خارج می شوم. در را که می بندم ومی بیند تنهایم،زل می زند به صورتم.من ولی وانمود می کنم کسی را ندیده ام.شاید چون فکر می کند پشت لبش سبز شده بقیه باید حسابی از او حساب ببرند.نمی داند اگر نیم متر سیبیل هم داشته باشد به حال من فرقی ندارد.اما خب من هیچ وقت درگیر شدن با این گونه مسائل را دوست نداشتم .از این عشق های کوچه بازاری هم اصلا خوشم نمی آید.مشکل دیگری هم که هست اینکه من هیچ وقت دوست ندارم مسائل شخصی ام را باکمک دیگران حل کنم. اگر این طور نبود حتما از پدر یا برادرم راهنمایی می گرفتم یاازآنها می خواستم که کاری کنند.اما می ترسم دوتا خانواده به جان هم بیفتند.مادرم می گوید تو بیخود نگران این مساله هستی حل می شود اما من نمی دانم چطور می خواهد حل شود وقتی هرروز همین طور است.

این کارگرهای کوچه،زن های  همسایه،رفتارغیرعادی مرا که می بینند ،مطمئنم افکارشان غیر عادی می شود.من بیچاره هرچه سرم را زیر می اندازم،حالی اش نیست.حالا حرفی هم داشته باشد می توانیم صحبت کنیم اما پیداست زبان آدمیزاد را نمی فهمد .حتی امروز صبح تا سرکوچه که صد متری می شود،دنبالم آمد.قدم هایم تندتر شده بود .نفسم در نمی آمد.از اینکه من آنقدر تند می رفتم واو هم پشت سرم می آمد خجالت می کشیدم.از همسایه ها،از همه آدم هایی که رد می شدند.اینجا اولین بار بود که تصمیم گرفتم حرف دلم را بزنم.گفتم این قضیه باید همین جا حل شود .انگار سخت ترین ماموریت دنیا را به من داده بودند.سرجایم ایستادم .آب دهانم را قورت دادم.قبل ازاینکه برگردم به آسمان نگاهی کردم واز خدا کمک خواستم.چشمانم را بستم.دوست نداشتم نگاهم در نگاهش بیفتد.همه ی توانم را درصدایم جمع کردم برگشتم وداد زدم: پیشته....

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط راضیه نوروزپور  | 

تولدم ،جشن دلسوزی ات...

فقط تو بودی که خودت را می شناختی.دلت سوخت برای نبودن ما.برای اینکه نبودیم تا ببینیم تو چقدر دوست داشتنی هستی.خواستی باشیم.فرشته هایت اما انگار نمی خواستند.گفتی چیزهایی می دانی که آنها نمی دانند.پای دوست داشتن وخواستنت ایستادی.از ما پرسیدی می خواهیم باشیم یا نه؟ "بله " مان را که شنیدی بنای وجودمان را گذاشتی.یکی را در بهار.یکی در پاییز.بعضی ها را در زمستان آفریدی اما بوی بهار می دهد نفس هایشان. برخی هم متولد بهارند،اما یخ بسته وجودشان از بی روحی و سردی.یکی هست،ولی نیست.یکی هست که نمی خواهد باشد.یکی هم دلش می خواهد بودنش را ثابت کند اما نمی تواند.یکی ،یکهو سال های سال بعد از تولدش متولد می شود، وقتی که تازه می فهمد تو کیستی.وقتی تازه با تو آشنا می شود.وقتی "عشق" وارد زندگی اش می شود.

هرکسی داستانی دارد برای خودش.از بین همه ما،هرکسی را روزی آفریدی.اما بعضی ها،هرروز متولد می شوند.هرروز.هرروزوشب.

نمی دانم تا امشب،چندبار متولد شده ام واین چندمین بهار زندگی ام است اماشب تولد من یا هرکسی ،یادآور روزی ست که دلت سوخت برای نبودنمان.دلت سوخت که تو را نمی شناختیم. جشن شب های تولدمان برای توست. برای مهربانی ات. جشن اینکه تو دلت برایمان سوخت...

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1391ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط راضیه نوروزپور  | 

تو،بهار،باران بهار...

تند تند.زود زود .ناگهانی. همین کارها را کرده که وقتی کسی ، تند،زود وناگهانی گریه می کند می گویند مثل ابر بهار . امروز ابرهای بهاری شهرمان غوغا کردند.صدای رعد وبرق که می آید مادرم هول برش می دارد.همیشه همینطور است .من اما عشق باران ام ورعد وبرق.او برای آدم هایی که بیرون اند دعا می کند من در دلم می گویم :خدایا شکرت،بیشتر، بیشتر." بیشتر"ش را با جرأت کمتری می گویم.

دیوانه وار گریه می کند این ابربهار.گریه هایش به شیشه، در ،دیوار وپشت بام می خورد.در حیاط را باز می کنم .سه ،چهارتا پرتقال بیشتر روی درختمان نمانده.باران از چپ به راست می آید.تند تند.لباس ها خیس شدند. خیس خیس.صندوق پستی مان خالی است.جای نامه یا هر چیز دیگری ، باران می خورد.باران بهار...یاد خاطراتم می افتم.خاطرات روزهای بارانی.روزهای دوست داشتنی بارانی.

حالا ابر بهار عقده هایش را با "تگرگ "باز میکند.با "تگرگ وباران" .مادرم حوصله اش سر می رود . صدای تگرگ را دوست ندارد.تگرگ ها ساکت شدند .حالا رعد ،خود نمایی می کند.حرف هم را خوب می فهمند.یکی ساکت می شود.یکی می بارد.یکی که حرف می زند،باران بغضش را قورت  می دهد. بعد دوباره شروع می کند.رعد وبرق هم غم های باران را تایید می کند وکمی که از بارش ابر می گذرد، صدایش را بالا می برد.همین که صدای رعد بالا رفت،باران مثل اینکه پشتوانه ای داشته باشد،دوباره شروع می کند.تند تند. یادم می آید امروز پنجم جمادی الاول است.میلاد حضرت زینب (س).باران تند تند به شیشه می خورد.همه چیز هست. باران. تگرگ . رعدوبرق.صدایشان یکی شده.یادم می آید روزی تو هم مثل ابر بهار بودی . گریه می کردی. آرام می شدی .دوباره گریه می کردی.زود ،تند،ناگهانی...یاد خاطراتی که از با تو بودن دارم می افتم. یاد خاطرات محرممان. امروز چه قدر همه خوبی ها جمعشان جمع است. تو،بهار،ابربهار،باران ابر بهار...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط راضیه نوروزپور  | 

بچگی های یک بزرگسال...

بچه که بودم ،یعنی بچه تر که بودم ،خیلی بچه بودم.مثلا وقتی علی مان می گفت "یه لیوان آب بیار" وخودش پای تلویزیون دراز کشیده بود ،نمی دانم چرا ولی کمی ازآن را روی سرش می ریختم وبعد به او میدادم وبه این ترتیب مقدمات زهرمارشدن آن را فراهم می کردم. یا دروغ هایی را سر هم می کردم وهمه را سر کار می گذاشتم. بعد که راجع به دروغ من بحث های جدی به راه می افتاد ودر فکر فرو می رفتند،کلی می خندیدم ومی گفتم:دروغ گفتم.آنوقت بیچاره ها مظلومانه با تعجب می پرسیدند :دروغ گفتی؟؟!!!! جالب اینکه دفعات بعد هم باور می کردند. انگار نه انگار من همان آدم قبلی ام.

گاهی هم تا نیم ساعت فقط می خندیدم. الکی. به هیچ وپوچ. با خودم می گفتم اصلا مهم نیست چیزی باشد که به آن بخندم. شروع که کنم خودش ادامه پیدا می کند.آخرش هم که نفسم بند می آمد واطرافیان ذله می شدند ، می رفتم سراغ کار دیگری.بعضی وقتها هم همین طور الکی به خواهرم می گفتم اگه به بابایی نگفتم. هیچ وقت هم به بابایی نگفتم چون اصلا چیزی نبود که بگویم. فقط بچه بودم. 

بچه بزرگتری که شدم ،سر کلاس های راهنمایی با بچه های گروهمان که چهار ،پنج نفری بودیم وهمگی بچه، کلی بیچاره خانم ه.ر دبیر ریاضی مان را اذیت می کردیم مثلا مداد تراش را می دادیم ومی گفتیم بدید به فلانی. !!!!!بچه بودیم دیگر.

از بچگی های زنگ تفریح ها هم خوب نیست بگویم بد آموزی دارد.

حالا که بزرگتر شدم ،بچگی هاهم بزرگتر شدند.سنشان بالا رفت. قدمت پیدا کردند. حالا می توانند سرشان را بالا بگیرند وبگویند :ما هنوز هستیم.مثلا یکی از بچگی های بزرگسالی ام این است که گاهی مثل بچه های دو ساله، نه شش ،هفت ساله های تازه به مدرسه رفته دلم برای مادرم تنگ می شود.گاهی وقت ها کلی گریه می کنم که وای اگر پدرومادرم را ازدست دهم.گاهی یاد بچگی های محمدمان می افتم . یاد حرفهای عجیب وغریبی که در سه ،چهار سالگی می زد.وقتی که به من می گفت آبجی زازیه. وقتی که برای اولین بار به متاسفم گفت متفسفسم وکلی حسرت می خورم که چرا آن روزها دیگر بر نمی گردند.خب بچه ام دیگر مگر قرار بود برگردند.


حالا نیم ساعت نیم ساعت نمی خندم.الآن فکر میکنم باید چیزی باشد که به آن بخندم.به اندازه همان خنده ها دوست دارم گریه کنم.من حتی گاهی دلم برای بچه بدی بودن ها،اذیت کردن هایم تنگ می شود.چون بد بودن هایم را هم دوست دارم.اگر دوست نداشتم که بد نبودم.که آب روی علی نمی ریختم . که نمی خندیدم تا نیم ساعت.که انقدر روی اعصاب بقیه راه نمی رفتم.حالا طور دیگری بچه ام. طور دیگری بچگی می کنم.مثل همین دوست داشتن. همین بدبودن. همین دوست داشتن بد بودن.بزرگتر شدم،بچگی هافرق کردند اما من هم چنان بچه ام...هم چنان بچگی می کنم....وهم چنان بچگی هایم را دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط راضیه نوروزپور  | 

مادر ...


دوست نداشت باور کند پیر شده. مثل بچه ها پفک نمکی دوست داشت وچیپس سرکه ای.دلش می خواست به پارک برود.مثل نوزاد ها همه هوایش را داشته باشند. انگار از چیزی می ترسید.ساعت ها می نشست وبه جایی خیره می شد.گاهی وقت ها دم در خانه می ایستاد وبچه های کوچه را تماشا می کرد وفقط با همین بود که تنهایی اش را از یاد می برد.

پای پله ها که می رفت با حسرت روز هایی را به یاد می آورد که بدون کمک گرفتن از کسی بالا می رفت وحالا باید روزی چند بار دلش را زیرورو ، اشک هایش را پاک وفقط تصور می کرد که دارد یکی یکی پله ها را بالا می رود.

سی سال پیش میوه های دلش را از این پله ها بالا می برد وحالا هفته ای یک بار ،یکی دوتای آنها به دیدنش می آیند. می آیند ببینند خانه شان مشکلی ندارد؟آبی از سقف نمی چکد؟دیوارها ترک برنداشته اند؟وبعد ببینند مادرشان هنوز زنده است؟

هر روز که بچه های کوچه را تماشا می کرد ویاد کودکی میوه های دلش می افتاد ،چیز تازه ای می فهمید.امروز وقتی یکی از آنها زمین خورد وهمه دورش جمع شدند آرزو کرد کاش او هم زمین می خورد. کاش دیوار های این خانه فرومی ریخت، سقف خانه روی سرش خراب می شد.دیوارها که بریزند،سقف که خراب شود ،آن وقت بچه ها باهم دور خانه شان جمع می شوندومادر میوه های دلش را با هم میبیند...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط راضیه نوروزپور  | 

آرزوها...

امروز چهارم دی ماه وفقط نود وشش روز از بیست سالگیم باقی مونده.

دیشب تو فیلم "تاثریا" سرهنگ به ثریا می گفت:"مثل یه جوون بیست ساله آرزو دارم."یعنی من باید آرزوهای زیاد یا یه آرزوی خیلی بزرگ داشته باشم تا بقیه بگن این بیست سالشه.ولی باور کنید من بیست ساله ام.می تونید از خانواده م بپرسید.اما نمی دونم چرا آرزوهای بزرگ یا آرزوهای زیادی ندارم.

مثلا خیلی برام مهم نیست که مستاجر باشیم یا خونه برا خودمون باشه اما دوست دارم یه حیاط داشته باشیم مثل بچگی هام وبابام تو باغچه ش گل وسبزی بکاره.یا آرزوی داشتن یه ماشین گرون قیمت رو ندارم ولی دوست دارم هاچ بک داشته باشم.

می تونم بگم هیچ وقت تو زندگیم آرزوی شغلی رو نداشتم که روزانه چند میلیون تومن کار کنم اما از بچگی دوست داشتم استاد دانشگاه باشم.

هیچ وقت آرزو نداشتم همسر آینده م کارخونه دار باشه واصلا از کارخونه بدم میاد ولی همیشه دوست داشتم طرف خیلی باشعور باشه.

کلا آرزوهای زیادی ندارم ولی دوست داشتنی های زیادی دارم. همیشه دوست داشتم تاجایی که بتونم آدم آرزومندی نباشم .شاید همین باعث شده اسم آرزوهارو عوض کنم و بذارم "دوست داشتنی ها".یعنی کلاهی سر خودم بذارم که سر هیچکی نذاشتم.احساس می کنم آرزوهام رو کمی کوچیکتر واسمشونو عوض کردم .فقط همین...حتی وقتی چیزی رو دوست ندارم ولی دوست دارم که دوستش داشته باشم ،یعنی آرزوی دوست داشتنش رو دارم.حالا من بیست ساله ام؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط راضیه نوروزپور  | 

آمدی جانم به قربانت...

پنج شنبه90/9/10شمسی پنجم محرم 1433قمری.ساعت 15:42

برنامه آپارات را ازرادیو جوان گوش میکنم. هم زمان به خیلی چیزها ی دیگرفکر می کنم.درست لحظه ای که انتظارش را ندارم خواهرم زهرا زنگ می زند ومی گوید برادر زاده ام زاده شد.

نمی دانم وقتی بزرگ شد خوشحال می شود که متولد آذر ماه است یا نه اما مهم این است که متولد شد.

حالا چه قدر اتاقی که درآن متولدشده برایش عجیب است.چه قدرگریه می کند.چه قدر اطرافیانش برایش غریبه اند.

"زینب نوروزپور"،ایرانی،مسلمان .البته فکر میکنم همه آدم هَا موقع تولدشان مسلمان اند کم کم که می گذرد...

انشاالله که زینب مسلمان بماند ومسلمان برود.

کاش حرف ما را می فهمید تا به او بگوییم قدر کودکی اش را خوب بداند قبل از اینکه مثل ما آرزو داشته باشد یک لحظه به آن دوران برگردد.

به این فکر میکنم که چطور بزرگ می شود.ممکن است نویسنده شود مثل نویسنده ای که من دوستش دارم. ممکن است منجم شود.ممکن است اصلا به علم علاقه ای نداشته باشد وآن وقت پدر مامان وبابایش را دربیاورد و آخرهم مشقش را ننویسد.

می تواند یک دختر بابایی یا مامانی نازباشدیا ازآن هایی که همیشه آب دماغشان سرازیر است.

اصلا خوشحال است که من عمه اش هستم یا نه؟خوشحال باشد یا نه من عمه اش هستم وبرایش آرزوی یک زندگی سالم، پاک وپرازفرصت های خوب ودر نهایت یک پرواز خوب به سمت ابدیت رادارم.

زینب عزییییییییییییییییییییزم تولدت مبارک!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط راضیه نوروزپور  | 

بایدخودم باشم ...خود خودم

در این شهر کوچک

چه بسیارند آنهایی که خودشان را دوست ندارند

آنهایی که دوست دارند بهتر دیده شوند

حتی اگر بهتر نباشند

وگاهی آن قدر ازخود فراری اند که گم می شوند

باید مراقب باشم خودم را گم نکنم

حتی اگر خودم را دوست نداشته باشم

باید اسمم را همان طور که روی مدادپاک کنم می نوشتم

روی پیشانی ام بنویسم

تا مبادا با نام خودم از خانه بیرون روم

بانام دیگری بگردم

وبانام دیگری برگردم

باید دوست داشته باشم که خودم باشم

حتی اگر خودم را دوست نداشته باشم...

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1390ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط راضیه نوروزپور  | 

کاش...

اگر از بی جنبگی خودم خبر داشتم ومی دانستم زود برایم تکراری می شوی هرگز داشتنت را آرزو 

نمی کردم.

کاش به دورانی بر می گشتم که با ترس ولرز به سراغت می آمدم وبرای اینکه یک کلمه حرف از تو بشنوم می پرسیدم:ببخشید ساعت چند است؟

حالا دیگر فرقی نمی کند ساعت چند است. چه نه صبح باشد چه پنج بعدازظهر،از وقتی توراپیدا کردم خودم به ساعتم نگاه می کنم.

چه قدرً آدمً می تواند بی جنبه باشد...

راستی دلم برایت تنگ شده است. تو چطور؟

دوست نداری بدانی ساعت چند است؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط راضیه نوروزپور  |